عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
104
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
خيام را نمىپسندد و مىگويد : " شيخ ابراهيم « 1 » بر سخن خيام اشكال آورده كه
--> ( 1 ) دربارهء اين شيخ ابراهيم اطلاعى نداريم . بههرحال نبايد شيخ فخر الدين ابراهيم بن شهريار عراقى باشد كه در سال 688 ه / 1289 م در شام درگذشته و در جوار آرامگاه ابن عربى به خاك سپرده شده است . در ترجمهء نفحات الانس مىخوانيم كه عراقى به امر شيخ خود بهاء الدين زكريا مدتى در خدمت بابا كمال گذرانيد . شمس نيز در آن هنگام در حضور بابا كمال بود . عراقى شعر مىسرود و شمس سخنى نمىگفت . روزى بابا كمال به شمس گفت كه فرزند ترا مصاحبى خواهد رسيد كه به نام تو شعر خواهد ساخت ( نفحات الانس ، چاپ كلكته ، به نقل مرحوم سعيد نفيسى در مقدمهء ديوان عراقى ، ص 23 در نفحات الانس چاپ تهران مطالب فوق نيامده است ) . عراقى بعد از مرگ شيخ خويش يعنى بعد از سال 666 ه / 1267 م به قونيه آمده است . بنابراين نمىتواند با شمس ديدار كند . در " فيه ما فيه " مىخوانيم : " شيخ ابراهيم عزيز درويشى است چون او را مىبينم از دوستان ياد مىآيد مولانا شمس را عظيم عنايت بود با ايشان پيوسته گفتى شيخ ابراهيم ما و به خود اضافت كردى " ص 176 . مولانا در عبارات فوق به ديدار شمس با اين ابراهيم اشاره كرده است . در " فيه ما فيه " باز از اين شخص نام برده شده است ص 62 . در مناقب العارفين هم روايت زير نقل شده است : " حضرت بهاء ولد را - قدس الله لطيفته - مريدى بود و او را قطب الدين ابراهيم گفتندى . مردى بود صاحبدل و روشن ضمير . مگر روزى حضرت شمس الدين ازو رنجيد و او را راه هر دو گوش بسته شد ، چنانك هيچ نمىشنيد بعد از مدتى باز عنايت فرموده آن كرى از وى زائل شد . اما اثر قبضى در دلش بماند و هيچ نمىرفت . روزى مولانا شمس الدين فرمود كه : يارا ، بارها از تو عفو كردم و صفا شدم ، چرا دلتنگى ؟ خوش باش و در خوشى باش همچنان آن حالت ازو نمىرفت . از ناگاه در بازار مقابل او شد . بصدق تمام سر نهاد و كلمهء شهادت بر زبان راند كه لا إله الا الله شمس الدين رسول الله " ( مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 632 ) . بديع الزمان فروزانفر در حاشيهء صفحهء 282 - 281 -